محمد على مجاهدى

686

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

در شمشير ، آن زمان كه مىشكافد و در شير كه مىخروشد ؛ در شفق كه گلگون است در فلق كه خندهء خون است درخواستن برخاستن ؛ تو را بايد در شقايق ديد در گل بوييد تو را بايد از خورشيد خواست در سَحر جست از شب شكوفاند با بذر پاشاند با باد پاشيد در خوشه‌ها چيد تو را بايد تنها در خدا ديد هركس ، هرگاه ، دست خويش از گريبان حقيقت بيرون آورَد خون تو از شر انگشتانش تراواست ابديّت ، آينه‌اىست پيش روى قامت رساى تو در عزم آفتاب ، لايق نيست